منوچهر خان حكيم
313
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
[ كشته شدن غياثان ديو به دست پيادهء ديوانه ] اما راوى گويد كه چون حضرت اسكندر به حوالى اردوى منصور رسيد ، خبر به گيسيا بانو دادند كه : اينك پادشاه كشورستان به مقام غياثان رفته و جميع بنديان را از بند خلاص كرده است . گيسيا بانو از شوق خبر خود به استقبال شتافته ، چون رسيد فرهنگ را ( 203 ) نديد ، عالم در مدّ نظرش تيره و تار گرديد ؛ احوال پرسيد ، ياران حالات را شرح دادند . بانو به نهايت آزرده شد . چون داخل اردو شدند ، بانو شروع در يراق پوشيدن كرد . اسكندر گفت : اى بانو ! در چه كارى ؟ گيسيا گفت : شهريارا ! اراده دارم به جنگ ديو رفته يا كشته گردم و يا آنكه برادر عزيز خود را از بند آن لعين برهانم . در آن دم آن پيادهء دلاور رسد و گفت : اى بانو ! بنده نيز با شما رفيقم ، امّا آنچنان صبر كن تا شب شود به اتّفاق هم برويم و به كرم خدا شرّ آن مادر به خطا را كوتاه كنيم . اسكندر و سالاران جمله تصديق قول آن پياده كردند . القصّه ، صبر كردند تا شب به سر دست درآمد . بانو مكمّل و مسلّح شده و آن پيادهء دلاور نيز يراق پوشيده ، اسكندر فرمود تا شمشير صلصال خان را آوردند و به دست آن پياده دادند و گفت : اى دلاور ! حضرت آدم ( ع ) به من گفت كه كار آن ديو را اين تيغ مىسازد . پس آن پياده تيغ صلصال را بر كمر بسته و دعا كرده بيرون آمد ، با گيسيا بانو متوجّه به جانب مقام غياثان ديو شدند . آن پياده همهجا بلدى « 1 » نموده ، بانو را مىبرد تا بدان مقام رسيدند . آن پياده بانو را بر در زندان برد . بانو سنگ گرانى را ديد كه بر در آن غار نهاده بودند . چندان كه قوّت كرد نتوانست برداشت ، پس آواز داد كه : اى برادر ! تو نيز در آن جانب قوّت كن كه شايد اين سنگ را از در غار برداريم . فرهنگ آواز داد كه اى خواهر مهربان ! غياثان حرامزاده مرا به نوعى بسته است كه قدرت حركت كردن ندارم و در آن اثنا غياثان از روىدشت پيدا شده آدميزادى را ديد كه در منزل او حرف مىزند ؛ با خود گفت اين آدميزادان چگونه دلير شدهاند كه هرروز به منزل من مىآيند . پس متوجّه در زندان شد . چون پيادهء دلاور صداى پاى او را شنيد ، در گوشهاى پنهان شد .
--> ( 1 ) . بلدى : راهنمايى .